|
|
|
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش |
|
جانور خیلی که یک جا می ماند بوی کهنگی آزارش می دهد...
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:34 توسط هبه(HeBe)
|
امروز من به دنیا آمدم و امسال همین پ.ن:"همین" آخر را خودم به
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:14 توسط هبه(HeBe)
|
دستهام را مي كشم روي پنجره ماشين تا نوازشت كنند! ماشين سريع مي رود و تو تمام نمي شوي! راه هم! شايد هر دوتان داريد بزرگ مي شويد! هبه ي بيچاره ي من!
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 17:59 توسط هبه(HeBe)
|
آسمان توهم زيباييست كه انگار تمام نمي شود.حتي اگر دست هايت را به سويش دراز كني...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:45 توسط هبه(HeBe)
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:14 توسط هبه(HeBe)
|
اين روزها با تمام مفاهيمم مي جنگم خيلي هم سخت نيست.فقط گاهي اذيت مي شوم!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:14 توسط هبه(HeBe)
|
قيافه ي جالبي پيدا كردم با اين ورم پايين لپم!اولش خوب سر بودم نفهميدم ادعاي بي خود كردم كه مسكن نمي خورم حالا دقيقا مي فهمم اين كه آدم "ايبو پروفن" "آموكسي سيلين" و "كدئين" را با معده ي خالي سق بزند بدون توجه به عواقبش اصلا چيز دور از ذهني نيست!احتمال مي دهم بعد از جراحي دو تا دندان لعنتي ديگر!عملا جسم خارجي به نام هبه!وجود نداشته باشد!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:48 توسط هبه(HeBe)
|
-ديروز خدا رو ديدم تو پيچ كوچه ي پشتي!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:14 توسط هبه(HeBe)
|
از بچه گي هر از چند گاهي مي زد به سرم كه همه ي چيزهاي گذشته ام را نابود كنم.در وهله ي اول دفترهايي كه از هشت سالگي نزديك ترين دوستانم بودند.از هشت سالگي مي نوشتم.ولي حالا فقط چهار دفتر از اين همه سال برايم مانده چهار دفتري كه اگر همين طور پيش برود نابودشان مي كنم!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:49 توسط هبه(HeBe)
|
ساعت كه سه بار زنگ خورد زن فكر كرد"بايد بروم"
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:39 توسط هبه(HeBe)
|
|
سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد
كي به انداختن سنگ پاپي در آب
ماه را مي شود از حافظه ي آب گرفت؟